![]() |
![]() |
|
| ***سياسي - حكمت آموز- عرفاني-عاشقانه*** |
|
نقاشی صلح
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
|
|
+ نوشته شده در
سی ام آبان 1387ساعت 13:35 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
+ نوشته شده در
سی ام آبان 1387ساعت 13:21 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
![]() گفتنی است این روزها در برخی از محافل دینی به نقل از مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی بهجت، (دامت برکاته) گفته می شود که ایشان در قبال سوالی مبنی بر بشارتهایی درباره ظهور فرموده اند که ظهور نزدیک است؛ آنقدر نزدیک که حتی افراد سالخورده نیز می توانند به درک واقعه ظهور حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه) امیدوار باشند.
"اللهم عجل لولیک الفرج"
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:23 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
خدایا کمکم کن
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:56 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
حسادت میکنم...
حسادت میکنم به رنگ دیوار وقتی که اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.
به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند وبه کوچه ات .درختان باغچه . چشمانت و به خودت و به خدایت و به این قلم که از تو نوشت |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:59 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند.همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:48 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
این داستان با اینکه تکراریه ولی خیلی قشنگه
به نام خدا
كودكي كه آماده ي تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از ميان بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست واز تو نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه. ـ اينجا در بهشت،من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند لبخند زد:فرشته ي تو برايت آواز خواهند خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. كودك ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته ي تو، زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي،در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟ خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دست هايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند.چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني. ***********
مادرم با تمام احترام : دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:53 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
برخي خانم ها مثل چي هستند ؟
خانم ها مثل گچ هستند اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند خانم ها مثل كنتور برق هستند هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود خانم مثل فلزياب هستند هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:4 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم آبان 1387ساعت 6:55 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
خداوندا وقتی سرنوشت مرا می نوشتی خیلی چیزها یادت رفت .... به من عشق دادی معشوق یادت رفت به من اشک دادی خنده یادت رفت به من دل دادی اما خونه برای دل یادت رفت حالا من تا ابد اشک می ریزم ولی
گله از تو یادم نخواهد رفت ...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم آبان 1387ساعت 6:39 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:54 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
وقتی رفت حاشیه درختامون طلایی بود
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:25 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
این هم رزمایش آسایش و آرامش نیروی انتظامی !!!!معنی رزمایش آرامش و آسایش را در چهره این مرد ببینید
| |||||
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:55 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
|||||
داغ کن - کلوب دات کام
|
دنیا را بد ساخته اند ، کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ، کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری ، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است و زندگی یعنی این ... دکترشریعتی |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:56 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
(دموکراسی در غرب (مترو *انگلیس
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:37 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
!!!!!! آخر زن ذلیلی
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:0 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:21 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
سكوت دوستی است كه هرگز خیانت نمیكند.
:. سفر هزاران كیلومتر، با اولین قدم آغاز میشود. :. توان ما، هرگز از عهده انتظاراتی كه از آن داریم برنمیآید. :. یادت باشد، مهم نیست به كجا میروی، كافیست قدم برداری، آنجا خواهی بود. :. همه چیز زیباست، اما همه كس این زیبایی را نمیبیند. :. اگر زندگی را نشناسیم، چگونه میتوانیم مرگ را بشناسیم؟ :. تا وقتی توقف نكردهاید، مهم نیست چقدر آهسته حركت میكنید. :. زندگی واقعا ساده است، اما ما اصرار داریم آنرا پیچیده كنیم. **************************************************
مکعب برگشت به کره گفت:
تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری، جهت گیری نکرده ای. نسبت به همه چیز و همه کس با مالایمت برخورد میکنی، هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گوئی. من مطمئن هستم تو هرگز نمی توانی راه را به آخر برسانی. همین مدارا دست و پایت را می بندد. کره گفت: تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:15 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:58 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
يه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يکبار آن کليسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم آبان 1387ساعت 16:33 توسط ××××××× |
داغ کن - کلوب دات کام
|
داغ کن - کلوب دات کام
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ اگه حوصله نداري نظر نزار !!! به جاش براي روح كساني كه از دست داديم يه صلوات بفرست ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ پروفایل نویسنده : http://smehdi1978.blogfa.com/profile ایمیل نویسنده : s_mehdi_1978@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها اجتماعي عارفانه ها سياسي حكمت آموز طنز عکسهای طبیعت عکسهای زیبا شريعتي |
|
RSS
|